پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٢ - انسان ديندار و دو رويكرد مدرنيسم و پست مدرنيسم
انسان ديندار و دو رويكرد: مدرنيسم و پست مدرنيسم
اشاره: در جهان امروز دينداران با دو رويكرد مواجهند: مدرنيسم و پست مدرنيسم. بسياري از دينداران در جوامعي زندگي ميكنند كه هنوز به مرحلهي مدرنيسم نرسيده است، ليكن به هر حال مولفهها و پديدههايي از مدرنيسم را پيش رو داشته و يا با آن روبرو شدهاند، همچنين دينداران به طرقي با رويكرد پست مدرن نيز برخورد كردهاند.
متن حاضر، گفت و گوئي صميمي است با جناب آقاي دكتر موثقي استاد دانشكدهي حقوق و علوم سياسي دانشگاه تهران، دربارهي معضلاتي كه انسان ديندار در مواجهه با اين دو رويكرد با آن روبرو است و همچنين ارايهي راهحلي براي اين معضلات.
«پگاه»
در جهان مدرن انسان ديندار با چه معضلاتي روبرو است؟
اين مسئله به «كدام دين، چه قرائتي از آن و كدام بخش از جهان» بستگي دارد، هم ميتوان كل جهان را در نظر گرفت و هم بخشي از آن را، مثلاً ديندار در غرب يا در جهان سوم.
به طور كلي دو نظر دربارهي مدرنيته وجود دارد: مثبت و تاكيدي از يك سو، منفي و ترديدي از سوي ديگر. به نظر من در اصل مدرنيته، به طور ماهوي، مولفههاي مثبتي موجود است و اگر انسان ديندار، داراي ديني جامع و قرائتي معقول و منطقي از آن باشد، ميتواند خود را با مدرنيته هماهنگ كند. اگر ما در مباني نظري و آثار مادي، به يك نظام فكري مجهز و برخاسته از دين مسلح شويم و آن نظام فكري نيز، بنيان فلسفي داشته باشد، آنگاه در برخورد با مدرنيته به جاي آسيب، استفاده خواهيم برد، مانند مسئلهي تهاجم فرهنگي كه اگر خودمان توليد فكر داشته و از نظر تئوريك، صاحب استحكام باشيم، ميتوانيم با غرب گفتوگو و داد و ستد [فرهنگي] داشته باشيم.
اگر فرض كنيم كه يك جامعهي مدرن براساس مباني اصيل مدرنيته، پديد آيد؛ يك ديندار، چگونه ميتواند با آن راه تفاهم و تبادل برقرار كند؟
مدرنيته را نميتوان لزوما مساوي با سكولاريسم و بيديني دانست. حتي در تجربهي غرب هم، مدرنيته ادامهي پروتستانيسم است و اصلاحات از خود دين شروع شده و دين خود از طريق پروتستانيسم، الهام بخش تغييرات بوده است. اما پس از مدتي، دربارهي كليسا ـ كه نسبت به سياست و جامعه، حالت تخريبي گرفته بود ـ واكنش نشان داده و دين را به حوزهي خصوصي فرستادند اما آن مولفههايي كه از آزادي، انسان، فرد، عقل و غيره سخن ميگويند، براي دينداراني كه از جهانبيني سنتي، فراتر آمده باشند، نيكو است و اگر به اصل دين رجوع كنيم، در آنجا نيز آن را مييابيم، ما نيز ميتوانيم مولفهاي مفيد داشته و با ايجاد تغييراتي از اين تجربه استفاده كنيم.
البته براي اين منظور بايد مسايلي را در نظر گرفت: اول، اينكه مسيحيت، مانند اسلام، احكام اجتماعي گسترده و لازم ندارد.
دوم اينكه، كليسا به طور تخريبي وارد حوزههاي سياسي و اجتماعي شد، تا جاييكه باني تئوكراسي (يزدانسالاري) شده و با سلسله مراتب خود حائل ميان انسان و خدا گرديد. ابتدا انسان را به مسيحي و غير مسيحي و سپس مسيحي را به مومن و غير مومن تقسيم كرده و پيوسته بر اين حصارها افزود. در حوزهي اقتصاد نيز با فئوداليته پيوند خورد و علاوه بر آن دنيا و توليد را نفي كرد. به اين ترتيب زندگي مردم به نام دين «تعطيل» شد.
سوم اينكه، كليسا همواره در پيوند با امپراتوريها بود، امپراتوريها سازمانهايي بي در و پيكر هستند كه نميتوانند نيروهاي جامعه را به سوي توسعه هدايت كنند. لذا انسان غربي عليه كليسا قيام كرده و عقايد آنرا خرافي ميشمارد، بر عقل تاكيد ميكند و خواهان ارتباط مستقيم با خدا ميشود و... .
جنابعالي فرد گرايي (INDIVIDUALISM) را يكي از مؤلفههاي مثبت مدرنيته عنوان كرديد، اما معمولاً اين مولفه را يكي از پايههاي سكولاريسم و جانشيني انسان به جاي خدا ميدانند
در درجهي اول انسان و هويت فردي انسان و انسان به ماهو انسان، اصالت مييابد. به اين معنا كه انسان در درجهي اول يك «فرد» است، اگر اين فرد حريم خصوصي (PRIVACY) و اختيار داشته باشد، تقويت ميشود. پس اگر به منزلهي نقطه شروع باشد، خوب است، اما اينديويژواليسم و فردگرايي مطلق، آنرا خراب ميكند.
همان نفي عبوديت موجود در فردگرايي؟
بله، انسان منهاي خدا به بن بست ميرسد، زيرا انسان، فقط ماده نيست و مبناي تكامل او معنويت است. اينكه مولانا ميگويد:
«بشنو از ني چون حكايت ميكند كز جدائيها شكايت ميكند
كز نيستان تا مرا ببريدهاند .......
يعني منشأ از خود بيگانگي، جدايي از خدا است. البته مدرنيته در ابتدا اين گونه نبود و دين را در حوزهي خصوصي ميپذيرفت، بعدها مدرنيتهي سازمانيافته و سرمايهداري، عوارض منفي آنرا (مفاهيمي چون سود و مصرف و...) شدت بخشيدند. از همين رو دانيال بل، بحث «خلا معنويت» را مطرح كرد و يا اريك فروم و مكتب فرانكفورت، مسئلهي «تهي شدن از خويش واليناسيون» را بيان كردند.
فرد بايد به رسميت شناخته شود، البته نه در آن حدي كه به جامعه آسيب برساند. اگر فرد و جامعه در كنار هم قرار گيرند، ميتوان آزادي و عدالت را با هم بدست آورد. در اسلام طبق آنچه اقبال و مطهري و امثال ايشان معتقد بودند، چنين استنباط ميشود كه فرد و جامعه «هر دو» اصالت دارند.
نگاهي هم به جامعه خودمان داشته باشيم. زيرا به هر حال دستهاي از مؤلفهها و مظاهر مدرنيسم؛ مانند آزادي، حقوق طبيعي، فردگرائي، علوم طبيعي، جاده سازي، رايانه و... وارد ايران شده و گسترش فزايندهاي هم داشته است، علاوه بر آن خواستها و مطالبات مردم نيز در اين راستا رو به گسترش است. اگر نگراني مسئولان در گذشته، ويدئو بود، امروز نيز اين نگراني دربارهي اينترنت وجود دارد، در سياست هم وضع به همين صورت است. حضور اينگونهي مدرنيسم چه مشكلاتي براي دينداران ما ايجاد ميكند و ما براي دور ماندن از اين عوارض بايد چه راهي را پيش بگيريم؟
در اين مورد برخي از نويسندگان عبارت ديستورت مدرنيته (DISTORT) را ارايه كردهاند. يعني مدرنيته هنگام ورود به كشور ما بصورت تحريف شده (بد شكل) وارد شده است، يعني مدرنيته در كشور ما در سطح صوري برگزار شده و به اصل و ريشهي خود نرسيده است. به عبارت ديگر ورود ظواهر مدرنيته چه به اختيار ما و چه خارج از آن (آگاهانه يا ناآگاهانه) به صورت سطحي بوده است كه اين آثار بسيار بدي دارد.
از سوي ديگر امام راحل نيز اين مضمون را در آثارشان بيان فرمودند؛ كه دين شامل سه بخش است: احكام، معارف، اخلاق. اگر با گرايش ژرف در دين به معارف و احكام و اخلاق بپردازيم، ديني جامع، برگزار شده است. دينِ گسسته و پاره پاره، نميتواند جوابگوي گفتوگو، تعامل و ديالكتيك با مدرنيته يا ديگران باشد. از نظر علمي نيز، كنترل اصلاحات را از دست ميدهد و موقعيتش از بين ميرود. اما اگر دين به صورت جامع و مرتبط با عقل و علم برگزار گردد، درروند اين تغييرات، مثل مدرنيته و جهاني شدن «رشد» ميكند و بجاي آنكه به حاشيه رانده شود در متن قرار ميگيرد. دين فقط احكام و اخلاق نيست، بلكه بايد در حوزهي انديشه هم نظر بدهد. البته اسلام داراي نظراتي است كه ما، نتوانستيم به آن نظرات بپردازيم. دين بايد در سه بخشِ فرهنگ، اقتصاد و سياست الگوي متناسب با زمان و مكان ارايه كند. در اين صورت دين نيز تقويت خواهد شد.
اما چون ما در بخشهاي مختلف، الگوهاي مناسب ارايه نكردهايم، جوان ما [انسان ديندار] پس از مدتي دچار مشكل شده و از دين پاسخي نميگيرد. البته مسائل ديگري هم مانند شكاف طبقاتي و... وجود دارد كه اگر دين در اين مسايل نيز به نيازها پاسخ دهد مشكلات از بين ميرود.
به همين دليل وقتي متوليان دين، خود وارد اين بازيها ميشوند، ممكن است مردم از اصل دين فاصله بگيرند و در واقع دين و معرفت را به مسائل اقتصادي و سياسي گره بزنند.
از دههي شصت ميلادي رويكرد جديدي به نام فرانوگرائي يا پست مدرنيسم مطرح شده است، با توجه به انتقادات مهمي كه اين رويكرد به مدرنيسم (به ويژه برخي جنبههاي آن كه از نظر ما منفي است)، وارد ميكند، آيا راه بهتري پيش روي دينداران قرار ميدهد يا خير؟
پست مدرنيسم واكنشي به نارساييها و ناهنجاريهاي مدرنيته است كه نظرات متفاوتي از رد و يا نقد مدرنيته را در بر ميگيرد. با ظهور برخي نحلههاي فكري ـ فلسفي و در كنار آن سرمايهداري، نارساييهايي در مدرنيته شكل گرفت، كه باعث بوجود آمدن جريانهايي چون فمِنيسم، جنبش سبزها و پست مدرنيسم گرديد. اين نشان ميدهد كه اين نارساييها آسيبهايي ايجاد كردهاند كه آسيب ديدگان براي نجات از آن، در برابر مدرنيته عصيان ميكنند. به طور مثال نظام سرمايهداري براي افزايش سود خود، محيط زيست را ويران ميكند، در برابر اين حركت، جنبش سبزها شكل ميگيرد.
پست مدرنيسم هم ميخواهد نارساييهاي مدرنيسم سازمان يافته را در زمينههاي مختلف(عقل، علم، تكنولوژي و...) نقد كند، ايشان ميگويند كه اگر آزادي؛ عقل، علم و.. است، پس چرا بشر هيچ امنيتي نداشته و تهديد ميشود؟ و گفتند، عقل در خدمت صاحبان ثروت و قدرت است، نه در خدمت بشر و حقيقت. پست مدرنيسم مدعي شد كه همهي غير مدرنها هم منفي نبوده و ريشههايي از حقيقت را دارند. و نيز اين كه انسان اساسا خودش نيست و تحت تاثير زبان و گفتوگو و محصول ساختهاي اجتماعي است.
البته انتقادهاي پست مدرنيسم به مدرنيسم درست است، ولي راهحلهايش براي جهان سوم مخرب ميباشد. شايد اين ديدگاه در بعضي جهتها با انسان ديندار مشترك باشد، ليكن يك ديندار نميتواند از طريق پست مدرنيسم مسائل خود را حل كند.
بنابراين به نظر شما شاخصههايي چون ردّ حقيقت، ردّ هر نوع عامگرايي، نفي جهانشمولگرايي و... ميتواند زيانهاي جديتري به ديني وارد كند كه معتقد به جوهرهي حقيقي و فهم آن است.
تكثر و نسبيت به نفع جهان سوم است. اسلام هم اين تنوع و تكثر را دارد و اين به نفع ديگر فرهنگها يا دينها هم است. نسبي گرايي، ادعاي مطلق بودن حقانيت غرب را زير سؤال ميبرد، زيرا اگر اين تكثر و نسبيت مطلق باشد، ديگر نميتوان جامعه را به سمت سامان پيش برد. امّا پست مدرنيسم يك جامعه سازمان يافته را، بي سامان و گسسته مينامد، پس ما در جامعهاي كه بي سامان و گسسته است، نميتوانيم باز هم دمي بدميم كه به گسستهترشدن آن منتهي شود.
اما خطر پست مدرنيته فراتر از تكثر و نسبيت، دربارهي انسان، عقل، علم، تكنولوژي و جنبههاي مثبت مدرنيته است. برداشتهاي سنتي از دين، به پست مدرنيته نزديك ميشود، زيرا فكر ميكند كه با پست مدرنيسم كه رد غرب ميكند، ميتوان رفاقت و همراهي كرد. ليكن گاه پست مدرنيتهها نيز تسليم غرب ميشوند. مثلاً هايدگر سخن از جبر تاريخي بر زبان ميآورد و ميگويد: اين راه بايد طي شود و در حقيقت گونهاي تسليم را القاء ميكند.
از فرصتي كه در اختيار ما گذاشتهايد، سپاسگزاريم.
گفتوگو از: مهدي نوروز